معبودا ! وجودم سرشار از عشق تو می شود آنگاه که به شکرانه نعمتهایت پیشانی بر خاک می سایم و دست نیاز به سویت رها می کنم . نیلوفران جانم طریق وصل تو را می جویند ، می خواهند که تنها تو را ببینند و تنها به تو نازند . پس چه زیباست لحظه دیدار تو و چه باشکوه هست ترنم دلنواز سرودن تو .
من هر دو را می خواهم : هم عشق را و هم آزادی را ... قلبم را فدای عشقم می کنم و عشقم را فدای آزادی ... ( احمدشاملو )
دوستان عزیز ، پس از سپری شدن 4 سال و سه ماه از شروع ، این اولین نوشته من پس از گذشتن 2 سال و اندی است . من در این وبلاگ حرفهای خودم را می زنم ، هر آنچه که مرا بسوی اندیشیدن فرا می خواند و هرآنچه که به من ، راه زیستن می آموزد . می خواهم هرآنچه که آموختنی است بیاموزم و هر آنچه که باید تجربه کرد را نیز فرا گیرم ...
احساس عجیبی فکرم و دلم را به تسخیر خود کشانده است . روزهای گرم زندگی ام را یکی پس ازدیگری سپری می کنم . زمان به سرعت می گذرد اما هنوز دراعماق وجودم بدنبال یافتن چراهای بسیاری هستم . ترسم از تلاش کردن نیست ، می جویم و می کاوم و می یابم تا دلم آرام گیرد . ترسم از ندانسته هایم نیز نیست بلکه خود را محتاج به عمل کردن به دانسته هایم می دانم . می خواهم همواره مهره ها را آنگونه حساب شده و با ترکیب درست بر صفحه شطرنج زندگی بنشانم که هیچگاه نداشتن و یا کم بودن موقعیت های ممتاز در زندگی را دلیلی بر شکست ندانم . ای کاش زمانه مرا یاری رساند تا با قدرت جوانی زندگی خود را به بهترین شکل بگذرانم و ای کاش آینده ای که درانتظار من است کمی بسویم حرکت می کرد تا در گردبادهای دهشتناک واقعیت های تلخ و شیرین زندگی گم نشوم .
می خواهم زنده بمانم ، می خواهم پویا و بانشاط باشم ، می خواهم غرور ام را حفظ کنم و آن را پاس بدارم و به اهدافم و به آرمان هایم برسم . آنقدر به اهدافم در زندگی باور دارم که حاضرم جانم را در راه رسیدن به انها از دست بدهم . پس راهنمایی های خود را از من دریغ نفرمایید .
1
