آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 23 مرداد ماه سال 1387
ما تازه واردیم ...

سلام به همه دوستان عزیز

ما ( سمیرا و محمود ) قراره از این به بعد این وبلاگ رو مدیریت کنیم . ما توی سایت کلوب با هم آشنا شدیم . پروفایل جالبی که از نظر همدگه داشتیم ، نظر مساعد هر دو ما رو به هم جلب کرد . به قول محمود خودش ، انسان بودن من ( سمیرا ) نظر اونو جلب کرد و باعث شده علاقه شدیدی به من پیدا کنه  ، امیدوارم بتونم از پس این همه علاقه بر بیام .

و اما هدف ما : آمده ایم تا پله پله ، بالا رفتن را بیاموزیم تا باور کنیم می توانیم آنی باشیم که در تصور دیگران نیست ، آمده ایم تا چهره ای نو نشان دهیم ، از مایی که همیشه به جرم جنوبی بودن دیده نشده ایم ، آمده ایم تا دیده شویم ... تا قد بکشیم . گرد هم آمده ایم تا ققنوس وار آیین سوختن بیاموزیم . بیاموزیم که می توانیم همه با هم آستین همت بالا بزنیم و ننشینیم به انتظار دیگرانی که شاید هیچ گاه به یادمان نیفتند . گرد هم آمده ایم تا هم پیمان و هم سوگند یاور هم باشیم .

در جمع کوچک ما دوستی حاکم است بیایید تا گستره دوستیمان وسیعتر شود .

به امید همراهی و یاری شما ...

دوشنبه 21 مرداد ماه سال 1387
باز هم کوته نوشته ای

معبودا ! وجودم سرشار از عشق تو می شود آنگاه که به شکرانه نعمتهایت پیشانی بر خاک می سایم و دست نیاز به سویت رها می کنم . نیلوفران جانم طریق وصل تو را می جویند ، می خواهند که تنها تو را ببینند و تنها به تو نازند . پس چه زیباست لحظه دیدار تو و چه باشکوه هست ترنم دلنواز سرودن تو .

من هر دو را می خواهم : هم عشق را و هم آزادی را ... قلبم را فدای عشقم می کنم و عشقم را فدای آزادی ...  ( احمدشاملو )

دوستان عزیز ، پس از سپری شدن 4 سال و سه ماه از شروع ، این اولین نوشته من پس از گذشتن 2 سال و اندی است . من در این وبلاگ حرفهای خودم را می زنم ، هر آنچه که مرا بسوی اندیشیدن فرا می خواند و هرآنچه که به من ، راه زیستن می آموزد . می خواهم هرآنچه که آموختنی است بیاموزم و هر آنچه که باید تجربه کرد را نیز فرا گیرم ...
احساس عجیبی فکرم و دلم را به تسخیر خود کشانده است . روزهای گرم جوانی ام را یکی پس ازدیگری سپری می کنم . زمان به سرعت می گذرد اما هنوز دراعماق وجودم بدنبال یافتن چراهای بسیاری هستم . ترسم از تلاش کردن نیست ، می جویم و می کاوم و می یابم تا دلم آرام گیرد . ترسم از ندانسته هایم نیز نیست بلکه خود را محتاج به عمل کردن به دانسته هایم می دانم . می خواهم همواره مهره ها را آنگونه حساب شده و با ترکیب درست بر صفحه شطرنج زندگی بنشانم که هیچگاه نداشتن و یا کم بودن موقعیت های ممتاز در زندگی را دلیلی بر شکست ندانم . ای کاش زمانه مرا یاری رساند تا با قدرت جوانی زندگی خود را به بهترین شکل بگذرانم و ای کاش آینده ای که درانتظار من است کمی بسویم حرکت می کرد تا در گردبادهای دهشتناک واقعیت های تلخ و شیرین زندگی گم نشوم .

می خواهم زنده بمانم ، می خواهم پویا و بانشاط باشم ، می خواهم غرور جوانی ام را حفظ کنم و آن را پاس بدارم و به اهدافم و به آرمان هایم برسم . آنقدر به اهدافم در زندگی باور دارم که حاضرم جانم را در راه رسیدن به انها از دست بدهم . پس راهنمایی های خود را از من دریغ نفرمایید .

شنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1385
عشق ...

خداوندا ! از آدینه های تکرار و انتظار ، دیگر گریزانیم و روح آشفته مان با هر لحظه انتظار می سوزد و می گدازد . چشمانمان را به پیشواز آمدن ‹‹ موعودت ›› فانوس جاده هایی کرده ایم که همگی غرق در سکوت اند و انتظار و کاش آن آدینه سبز می آمد و دعای فرج امام زمان ( عج ) مستجاب می گردید و ما بهار عدالت را به جان تجربه می کردیم .

 

خرسندم که باز هم مجالی پیش آمد تا بتوانم با این چند سطر با شما عزیزان صحبتی داشته باشم .

تشکر فراوان دارم از دوستان عزیزی که پست قبلی مرا خوانده و از نظرات خوبشان مرا آگاه نمودند . اسم نمی آورم تا مبادا کسانی در پرانتز محبوس شوند .

چند روز پیش در حال خواندن ایملیهایم بودم که نام و عنوان یکی از بزرگترین نویسندگان ، مفسران و  تحلیلگران سیاسی ایرانی مقیم آمریکا به چشمم خورد . بسیار غیرمنتظره و عجیب بود و بهمین خاطر با خود گفتم شاید از دوستانم ، کسی به شوخی با این عنوان ( نام آن بزرگوار ) برایم ایمیل فرستاده است . ایمیل را باز کردم . نه !!!  واقعی بود . ایمیل از طرف همان کسی بود که همیشه و در همه حال آرزوی دیدن چهره اش و شنیدن صدایش را از تلویزیونها و رادیوهای خارجی داشته ام و به خواب هم نمی دیدم که این غول سیاسی و نویسنده بزرگ برای من ایمیل بفرستد . همیشه پیگیر سخنان و تفسیر و تحلیلهایش در VOA   بوده ام . این بخت برای وبلاگ نویس کوچکی چون من به آسانی بدست نیامده  وبعنوان یکی از بهترین خاطرات زندگی ام در حافظه نه چندان قوی ام ثبت خواهد شد . کم بها نیست کزآن درگذرم .

متن ایمیل این بود :  محمود عزیز . دلشادم که در این برهه از زمان که فکر و ذکر همه جوانان ما و علی الخصوص جوانان وبلاگ نویس ، جملگی به عشق و عاشقی و دلتنگی و سکس و آسمان ابری و غم و غصه و عشق شکست خورده واندوه و زندگی بارانی و هزار گونه مشکل دیگر معطوف گشته ، وبلاگهایی مانند وبلاگ شما به چشم می آید که نشان از درک اجتماعی و فهم و شعور بالای شما داشته و این سبب امیدواری است .

 

و اما این پست را اختصاص داده ام به عشق و درک ما از این مقوله مهم  :

یکی از اساسی ترین توهمات آدمی ، این است که گمان می کند عشق را می شناسد ، به همین سبب از تجربه عشق عاجز است . هر کسی می پندارد که می داند عشق چیست ،  بنابراین ، نیازی به تجربه آن احساس نمی کند . به همین دلیل عشق با دنیای ما قهر کرده است . ما با عاشقانی روبروییم که از عشق تهی اند . والدین تظاهر می کنند که فرزندانشان را دوست دارند ، شوهران تظاهر می کنند ، همسران تظاهر می کنند ـ تظاهر و تظاهر . البته هیچ کس به عمد این کار را نمی کند . بسیاری از آنها نمی دانند که چنین می کنند . 

ای کاش از همان ابتدا آدم ها می آموختند که عشق برترین هنر زندگی است ، به جادو می ماند و معجزه می کند ! ای کاش می آموختند که عشق را باید کشف کرد ، باید برای کشف آن زحمت کشید ، باید به ژرفای آن رفت و شیوه های آن را آموخت!

عشق ، هنر است . عشق ورزیدن ، مهارت نیست ، بلکه امکانی بالقوه در همگان است . به همین سبب امید آن هست که روزی همگان به بلندای بلند عشق صعود کنن  . در واقع تنها در چنان روزی ست که انسانیت حقیقی زاده می شود . ما هنوز پیش از آن واقعه عظیم زندگی می کنیم . آن واقعه بزرگ و باشکوه هنوز روی نداده است . پس بهتر است با دیدی باز به استقبال آن برویم .