چهارشنبه 21 بهمن ماه سال 1383
درد
و شاید دیگر حرفی برای گفتن نباشد...
دیر زمانی است که جویای احوال دل خویشتنم
آه ها میکشد بسی نا هنجار..
امان از من بریده است
بیتاب اویم
هر دم آهی غریب از درون سینه ام بر میخیزد
پریشانم...
و آیا چه کسی طبیب درد من را میداند؟
آری دگر حرفی نمانده است
تنها شاهد مرگ دل خویشم
و طبیب را .....خبری از حالش نیست
دیر زمانی است که جویای احوال دل خویشتنم
آه ها میکشد بسی نا هنجار..
امان از من بریده است
بیتاب اویم
هر دم آهی غریب از درون سینه ام بر میخیزد
پریشانم...
و آیا چه کسی طبیب درد من را میداند؟
آری دگر حرفی نمانده است
تنها شاهد مرگ دل خویشم
و طبیب را .....خبری از حالش نیست



1
